
یک سال گذشت.
فردا دوباره اول مهر است.
و دوباره قرار است دلتنگی های بزرگ هزاران بچه 7 ساله که شاید سخت ترین روز زندگیشان را تجربه
می کنند تکرار شود.
راستی روز اول مهر خدا کجاست؟
چرا ثانیه ها اینقدر کند و فس فسی می گذرند ؟
چرا زودتر زنگ نمی خورد تا بجه ها مطمئن شوند که هیچ جدایی ابدی نیست و پشت در بسته کلاس ، مادر ساعتها ایستاده است.
فردا اول مهر است.
و خدا از جایی
در آن بالاها، یا شاید زیر پای بچه ها ، یا نمیدونم از توی جامیزی داره همه چیزو تماشا میکنه
و به سکوت هزاران ساله اش ادامه می ده.
میذاره یه بچه که تنها 7 سال دنیا رو تجربه کرده ، جدایی و دوری رو تا حد دل ترکیدن تجربه کنه.
راستی روز اول مهر خدا کجاست؟
فردا اول مهر است.
من به لباسهای کوک زده ای فکر میکنم که برای دومین بار
کلاس اول را تجربه می کنند.
سال قبل با برادر بزرگتر و حالا با برادر کوچیکه!
و به کفشهای پلاستیکی فکر میکنم که هر روز دو نوبت باید به مدرسه بروند:
صبح با پاهای دختر و شیفت ظهر با پاهای پسرک که کمی به زور تویش جا می شود.
من به دفترهای خوشگلی فکر میکنم که چند روز پیش توی کتابفروشی دیدم
و دل من رو هم با خودش برد. و به مادری فکر می کنم که همه حواسش به این بود که بچه 7 ساله اش
متوجه اونا نشه. مادری که حتی یادش رفته بود موهاشو زیر اون روسری سیاه قدیمی شونه کنه و دیگه
به گودی چشماش فکر نمی کرد و یادش رفته بود که برای کیست های رحمش باید سونوگرافی کنه و شاید لازم باشه رحمش رو دربیاره.
آخ...کاش هیچ وقت این رحم لعنتی وجود نداشت.
فردا اول مهر است.
من به سرویس مدرسه فکر می کنم که راننده ی آن ،صبح ها خمیازه اش را در خیابانهای جنوب جا می گذارد
و به شمال شهر می رود.
بگذار خوب نگاه کنم. من این مرد را می شناسم. من این آقای راننده را می شناسم. معلم دینی پنجم دبستان است که حالا در حاشیه معلمی ، سرویس مدرسه شده است.
راستی روز اول مهر خدا کجاست؟
فردا اول مهر است.
بسه دیگه! خفه شو! برو بخواب! بذار آدما آسوده بخوابن. گوش کن.... یه بچه دیگه داره به دنیا می یاد!
31/6/85